Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 31 مرداد 1387

     تقریبا تمام چیزهائی رو که باید تو این سن بدست می آوردم رو آورم. امسال تا اینجا پر از موفقیت بود. بهترین نتیجه ی ممکن رو تو کنکور رشته ی مورد علاقه ام بدست آوردم. بلافاصله شغل مورد علاقه ام یعنی تدریس بهم پیشنهاد شد و به فاصله ی کمی از شروع کارم به اتفاق چند تا از دوستام با یه موسسه ی دیگه قرارداد خوبی امضا کردیم تا مشترکا دوره ی آمادگی کارشناسی ارشد برگزار کنیم. به عبارت دیگه هنوز یکماه هم از شروع کارم نگذشته بود که از یه مدرس تبدیل به صاحب یه موسسه کنکور شدم. ثبت نام چند روز گذشته هم تقریبا فراتر از انتظار من و دوستام بود....

     با همه ی این حرفا دلم امشب خیلی گرفته... همه چیز مرتبه اما... کاش به جای همه ی آدم های دورو برم ٬ تو اینجا بودی و تو به خاطر موفقیت هام تشویقم می کردی... کاش به جای تمام هدیه هائی که تو این مدت به دلایل مختلف گرفتم تو اینجا بودی و نگاه تحسین آمیزت رو بهم می دوختی... خسته ام...از تحسین های اطرافیانم خسته ام... کاش تو اینجا بودی و من به جای تمام این موفقیت ها فقط قهرمان قلب تو بودم...کاش  ۸ ما پیش تو اون شب لعنتی وقتی برای آخرین بار بغلت کردم اونقدر محکم نگهت می داشتم تا پرواز لعنتیت بپره و تورو اینجا پیش من جا بذاره...چرا نمی تونم فراموشت کنم؟ چرا هر وقت فکر می کنم اوضاع رو به بهبوده و یادت داره تو شلوغی اطرافم گم وگور میشه٬ تو یه شبی مثل امشب بازم هوار میشی رو سرم تا اشک بریزم و چنین پست مزخرفی رو تحویل خواننده های بلاگم بدم..........