۱. موقعی که داشتم برای کنکور می خوندم به یکی از دوستام گقته بودم ترجیح می دم رتبه ی کنکورم طوری بشه که مجبور بشم یه دانشگاه خاص رو انتخاب کنم تا اینکه تو تردید و دو دلی دست و پا بزنم و همش نگران پشیمون شدن باشم. نتیجه ی خوب شدن رتبه ام این شد که از شنبه تا سه شنبه با سپیده(که یه جورائی مشکل من رو داشت) از این دانشگاه به اون دانشگاه رفتیم و از استاد و دانشجو بگیر تا سرایدار و رئیس دانشکده رو دیدم و حرف زدیم تا بالاخره سه شنبه شب فرم انتخاب رشته رو پر کردیم و دادیم دست سازمان سنجش!
از علامه همونطور که فکر می کردم خوشم نیومد. از قدیم معروف بود که علامه دانشگاه نیست٬ دبیرستانه! و البته الان که از نزدیک دیدم کاملا موافقم! موندم بین تهران و بهشتی٬ بعد از کلی رفت و آمد حرف و حدیث با همه ی مزایائی که بهشتی داشت٬ از خاطرات دوران دانشجوئی که هنوزم وقتی از کنار دانشگاه رد می شم برام زنده میشه تا مدیر گروه شدن استادی که روابطم باهاش فوق العاده بود و هزارتا چیز دیگه٬ تهران رو ترجیح دادم. به هزار و یک دلیل که گفتنش فقط روده درازیه!
۲. مشکل از من نیست. مشکل از تجربیات منه! واقعیتش اینه که بعد از ۳-۴ سال دوستی فوق العاده عمیقی که با مونا داشتم سخت می تونم به دخترای اطرافم فراتر از دوستی های معمولی نزدیک بشم. حس می کنم تکرار اون نوع رابطه تقریبا محاله و می دونم که اگر وارد رابطه ی جدیدی بشم به زودی زده می شم. فکر کنم نتیجه ی کشمکش های ذهنی بند ۲ پست قبلی واضحه. اونقدرام که فکر می کردم طول نکشید!
۳. پدر جان خیلی ساده ای! بعد اونهمه اتفاق... محبت؟ عشق؟ عاطفه؟ آخه نوکرتم تو هنوز نفهمیدی این آدما به خاطر اینجور چیزا نیست که میان دورو برت؟ آخه تو چندبار می خوای از یه سوراخ گزیده بشی؟
۴. می دانم که بازگشتی در میانه نیست
چشمان جاده اما تا ابد انتظار گامهایت را خواهند کشید...




