مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 2 بهمن 1386

۱-۲-۳ ... صدای معلم ورزش مثل پتک بر سر کودکان خواب آلود فرود می آید و چرت صبحگاهیشان را می درد. مدیر برای همراهی با دانش آموزان به زحمت تکانی به خود می دهد و در حالی که به شدت مواظب درز تازه دوخته شده ی کتش است زیر لب زمزمه می کند: بسه دیگه! و فریاد می زند: از جلو.........! نظام!

 

------------------------

 

وقتی ذهن و جسم آدم مشغول باشه به قول قدیمی ها این قرتی بازی ها هم از سرش می پره. توی سالهای گذشته رفت و آمد به دانشگاه و فکر واحد پاس کردن و غیبت و حذف شدن و... وقتی همراه شد با کار کردن و همچنین حضور مونا ٬ نا خودآگاه بخشی از ذهنمو که قبلا کار می کرد به محاق برد. و امروز ۶-۷ ماهی از تموم شدن دانشگاه و ۴-۵ ماهی از مرخصی طولانی مدتم از شرکت می گذره ٬ مونا رفته٬ تقریبا برای امتحان ارشد آمادم و ۳ هفته عقب افتادنش وقت آزادم رو بیشتر کرده. انگار کم کم داره اون بخشهای ذهنم میاد بالا و فرصت پر و بال گرفتن پیدا می کنه. دوباره یادم افتاد که اولین باری که وب لاگ زدم برای نوشتن داستانهام بود. دوباره یادم اومد که زمانی می نوشتم و گهگاهی شعر می گفتم . امشب توی یادداشت هام می گشتم و نوشته هامو می خوندم با خودم می گفتم چرا چند وقته چیز جدیدی ننوشتم؟ حتی بین دست نوشته هام طرح رمانی رو پیدا کردم که می خواستم یه روزی سر فرصت روش کار کنم. نتیجه ی زنده شدن اون لایه های ذهنم و نوشتن  بعد از چند سال همین مینی مال بود.